تبليغاتX
کلبه ی دلتنگی هایم

.-*-.~.-*-.,~.-*-.هرشب وقتي تنها ميشم حس ميکنم پيش مني, دوباره گريم ميگيره انگار تو آغوش مني, روم نميشه نگات کنم وقتي که اشک توچشمامه, با اينکه نيستي پيش من انگار دستات تودستامه, بارون ميباره و تو رو دوباره پيشم ميبينم, اشک تو چشام حلقه ميشه دوباره تنها ميشينم, قول بده وقتي تنها ميشم بازم بياي کنارمن, شباي جمعه که مياد بياي سر مزار من, دوباره باز ياد تو شد زمزمه نبودنم, ببين که عاقبت چي شد قصه با تو بودنم, خاک سر مزار من نشوني از نبودنت, دستاي نامردم شهر چرا ازم ربودنت, به زير خاکم و هنوز نرفتي از خيال من, غصه نخور ، سياه نپوش ، گريه نکن براي من, ديگه فقط ارزومه بارون بباره رو تنم, دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم, بارون ميباره و تو رو دوباره پيشم ميبينم, اشک تو چشمام حلقه ميشه دوباره تنها مي شينم, ديگه فقط ارزومه بارون بباره رو تنم, رو سنگ قبرم بنويس تنها ترين تنها منم, .-*-.~.-*-.,~.-*-._






یه شب عاشقانه برای تو گریه کردم


آثار بجا يك عاشق


نويسنده
پروفایل من


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



خداوندا


خداوندا نمی دانم

نمی دانم

و نتوانم به کس گویم

فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی

بسی من خون دل دارم.

دلی بی آب و گل دارم

به پو چی ها رسیدم من

به بی دردی رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من

خدایا آشنایم ده

خداوندا پناهم ده

امیدم ده

خدایا یا بترکان این غم دل را

و یا در هم شکن این سد را

که دیگر خسته از خویشم


نويسنده: javad& مورخ: سه شنبه 24 آبان1390 در ساعت: 22:5
|+|



باران و من

عضویت 
رایگان در گروه


باران که میبارد دلم برایت تنگ تر میشود راه میافتم.... بدون چتر..... من بغض میکنم اسمان گریه...?

من از دیار دریا برایت می نویسم..

از این چشم تنها برایت می نویسم!

تو از قلب مهربانت برایم بگو

 تو را نفس کشم...

تو از هوای ابری دلت برایم بگو

از کنج اتاقت به آغوش سردم بازگرد،

تا از پشت پنجره ننگرم خیسی را!

دل من ابریست...

                تنگ تنگ...

به هوای همان برگ های رنگ رنگ پاییز که چند سالیست قهر کرده اند و دیگر به خبایان ها زیر پاهای من و تو نمی آیند...

                                     به هوای تو...

چه خوب می کند پروانه ی عشقت

که بر شانه ی خوابم می نشیند!

چه خوب می کند دل مهربانت

که از دلم نمی رود...

سردی هوا و گرمی لبهای تو

آرام می شوم با  صدای ساکت تو

باز هم صدایم کن که تنها تو را می شنوم...

از کنج اتاقت از مقابل کامپیوترت به آغوش سردم بازگرد و باش

باش تا قلبم تو را را بنگرد و تو را...

باش با اشکم و بی اشکم.

بی تو اینچنین زار و تنها؟

بی تو اینچنین کوچک و سرد؟

فصل پائیز است و نمی بینم خود را!

                   به من بگو دلت چه کرد با من؟

                   که  تمام شبهایی که کنارم بودی فریاد میزدم کاش بیایی پیشم!

                   تو میدانی که من

                    از نگاهت به خداوند می روم؟!

 عشق دست یافته ی دست نیافتنی ام از اینکه با توام خوشحالم

بی تو ثانیه ها می گندد

باش با لحظه ی تلف شده ام تا بازگردد!

باش تا نگاهم از نبودن تو نشکند!

تو خود بگو:

می شود آیا عشقمان بی تو؟

می شود آیا دستمان بی هم؟

هنوز قدم می زنیم با هم

من و خیابان های با تو!

هنوز سخن می گوییم با هم

من و لحظه های مست تو!

هر جا که هستی هنوز ،

              باران فصلمان (پائیز)

                      نمی بارد بر من، بی تو!

بی تو برگ های مهر و آبان و آذر نمی ریزند،

به یادت می بارند!...

باز باران با تو زیباست...

قطره های خیس باران با تو دریاست...

          شرم دارد فصل من بی تو بیاید!

                           همان بهتر که نیاید!

         شرم دارد بر نگاهی جز تو ببارد!

                           همان بهتر که نبارد!

          باران آسمان من بر کدام صورت ببارد

                           به زلالی سیرت نورانی ات؟

تو را آبی یافته ام

از تمام واژه های شاد، شعرهای ناب،

ترانه های تازه بافته ام...

من نیز آبی ام

رنگ خودت، رنگ خدا، رنگ تمام واژه های ما...

از کنج تنهایی اتاقت به آغوشم بازگرد که به نگاهم رنگ داده ای...

                 بازگرد و باز به نگاهم بنگر

                 که چشمانم بی تو کم آورده است!

نشسته ام این سوی اتاق تا که بیایی...

 خالی ام نگذار...

فقط چند قدم بیشتر نیست

حتی کت و شلوار و ماشین هم نمیخواهد!

از اتاقت تا روبه روی اتاقت

                 این من ،

                       تنها،

                       از  " تو "

                                    از این واژه پر است:   " نام تو "


نويسنده: javad& مورخ: سه شنبه 24 آبان1390 در ساعت: 21:52



مينويسم براي تو



مي نويسم براي تو
 
براي تو كه در تنهاييهايم درخشيدي و تو كه در نا اميدي هايم لبخند را بر لبانم نقش بستي
 
تو كه فرشته نجات احساسم بودي
 
ديروز تو را ديدم امروز تو را شناختم و فردا تو را از دست خواهم داد
 
اما در اين مهلت اندك با تو بودن دوستت داشتم و دارم
 
اما تو چه زود بار سفر بستي و عاشقانه آخرين نگاهت را هديه چشمان اشكبارم كردي
 
هيچگاه آخرين نگاهت را از ياد نخواهم بردكه در آن سكوت مبهم هزاران حديث آشنا را ديدم
هيچگاه آخرين لحظه را از ياد نخواهم برد
 
هيچگاه آخرين لحظه را از ياد نخواهم برد
 
هیچگاه

نويسنده: javad& مورخ: سه شنبه 24 آبان1390 در ساعت: 17:58
|+|




اگر روزی کسی از من بپرسد:که قصدت از این زندگی چیست؟

بدو گویم که چون میترسم از مرگ،مرا راهی به غیر از زندگی نیست!!!!

من آن دم چشم بر دنیا گشودم،که بار زندگی بر دوش من بود،چو بی دلخواه

خویشم آفریدند:مرا کی چاره ای جز زیستن بود؟؟؟

من اینجا مهمانی ناشناسم،که با نا آشنایانم سخن نیست!!!

به هر کس روی کردم دیدم که آوخ،مرا از او خبر اورا ز من نیست!!!

حدیثم را کسی نشنید نشنید،درونم را کسی نشناخت نشناخت

بر این چنگی که نام زندگی داشت،سرودم را کسی ننواخت ننواخت!!!

برونم کی خبر داد از درونم؟که این خاموشو آن آشفتگان بود!!!

نقابی داشتم بر چهره آرام،که در پشتش چه طوفانها نهان بود!!!

همه گفتند که عیب از دیده توست،جهان را بر چه میبینی که زیباست؟!!

ندانم که این راست گفته یا نه؟!ولی دانم که عیب از هستیه ماست!!!

چه سود از تابش این ماه و خورشید؟که چشمان مرا تابندگی نیست!!!

جهان را گر نشاط زندگی هست،مرا دیگر نشاط زندگی نیست

نويسنده: javad& مورخ: سه شنبه 24 آبان1390 در ساعت: 2:30



چقدر سخته

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

چقدر سخته تنها پناه لحظه هات تنهات بذاره و بره

چقدر سخته تحمل تنهایی وتنها شدن

چقدر سخته احساس کنی کسی که تو رو میخواست حالا دیگه براش هیچ اهمیتی نداری

چقدر سخته هیچ کس نتونه دوست داشتنتو درک کنه

چقدر سخته کسی که تو تنهاییات همیشه بهش فکر می کردی حالا دیگه رفته باشه

چقدر سخته کسی که احساس میکردی ما توإ حالا دیگه مال تو نباشه

واااااااااای خدا جونم

چقدر سخته کسی که حاضری جونتو ،همه ی زندگیتو براش بدی حالا دیگه .....

چقدر سخته تا آخر عمرت تنها بمونی

چقدر سخته تا آخر عمر انتظارشو بکشی اما هیچ وقت نیاد

چقدر سخته تنها پناه لحظه هات حالا دیگه پناه گاه دیگه ای داشته باشه

خدااااااا چقدر سخته.....

کاش می شد در بسیط چشمهایت جا شوم

آبی من !مثل تو آبی تر از دریا شوم

گم شدم چون قطره ای در بیکرانت خوب من!

جستجو کن در خودت شاید که من پیدا شوم

در کتاب واژه ها زیبا ترین معنا تویی

کاش می شد در کتاب عشق تو معنا شوم

مثل شب تاریکم ای خورشید عالمتاب من

یاری ام کن تا که صبح روشن فردا شوم

از تو گفتن کار هرکس نیست ای بالاترین


نويسنده: javad& مورخ: سه شنبه 24 آبان1390 در ساعت: 2:27
|+|



دلواپسم نباش،دلواپس همیشگی

من دیگر آلوده این احساس نخواهم شد

دلواپسم نباش دیگر تنهایی ام را قسمت نخواهم کرد

یک بار آزموده ام افزون تر شد

دلواپسم نباش دیگر هوس سیبی مرا نخواهد خواند

این میوه ی ممنوعه مرا از بهشت راند

دلواپسم نباش دیگر چشم به راه انتظار نیستم

دیگر انتظار برایم رنگ باخته است

دلواپسم نباش دیگر خانه ای درخزان دل نمی سازم

در بهار ساختم اما گنجشکی برایش نخواند

دلواپسم نباش،دلواپس همیشگی

گویا تو سالهاست دلم را پس زده ای

دیگر دلواپس عوض شدن من نباش



نويسنده: javad& مورخ: دوشنبه 23 آبان1390 در ساعت: 19:7
|+|



عزيزمممم

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

عزیـ ـزم...



شبـ ـهایِ مـ ـن خـ ـلاصه میشـ ـود در ورقـ ـهایِ دفـ ـترم...


میـ ـانِ انبـ ـوهِ خاطـ ـراتم...


بـ ـا یـ ـک فـ ـنجان قهـ ـوه تلـ ـخ...


و یکـ ـ علامـ ـت تعجـ ـب بـ ـزرگ مقـ ـابلِ باورهـ ـایم!


امـ ـا...


تـ ـو...


کجـ ـایِ شبـ ـهایِ مـ ـن جـ ـا خـ ـوش کـ ـرده ای؟!


کـ ـه شبـ ـهایم...



اینگـ ـونه بـ ـه سـ ـانِ یـ ـک قـ ـرن میگـ ـذرند؟!


نويسنده: javad& مورخ: دوشنبه 23 آبان1390 در ساعت: 18:26



دلم تنگ است


دلم براي کسي تنگ است 

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است 
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد
دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند 
دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد 
دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد
دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد 
دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد 
دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده
دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است
دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است
دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است
دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است
دلم براي کسي تنگ است که راهنمايي زندگيست
دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند 

دلم براي کسي تنگ است


نويسنده: javad& مورخ: دوشنبه 23 آبان1390 در ساعت: 17:59



سنگ کاغذ قیچی

مرا می نشاندکنار حوصله اش،سنگ ، کاغذ ،قیچی بازی کنیم...
 باز گیر داده که او قیچی باشد و من کاغذ .
 طبق معمول هم که خب ،کاغذ باید خرت خرت پاره شود.عشق می کند این وقتها...ببینم ولی...ولی مگر یک آدم چقدر می تواند کاغذ باشد؟


1254789356.jpg
نويسنده: javad& مورخ: دوشنبه 23 آبان1390 در ساعت: 16:42



دستان مرا بگير

دستان مرا بگير

حسرت نمي گذارد تو را فراموشت کنم

و عشق مانع ايست قلبي

و تنها نگاه تو مي تواند مانع از اين مرگ شود

دوستت دارم و مي خواهم در کنار من بماني

بگذار اين حسرت به واقعيتي تبديل شود

و در کنارت بودن را احساس کنم

اي کاش مي توانستي ديدگان شسته شده از اشک مرا ببيني

و دستان مرا در حالي که تو را نشانه رفته اند

و تنها با صداي قلب تو خو گرفته اند را احساس کني

لحظه لحظه هاي تنهايي من با تو

و به ياد تو پُر مي شود

و بدان تنها تو دليل زنده بودن منی

ای زیبای مهربان من .


نويسنده: javad& مورخ: یکشنبه 22 آبان1390 در ساعت: 17:57
|+|



دلم گرفته ای خدا هوای گریه دارم

تو آسمون قلبم کلی گلایه دارم

آخ ای خدا این آخر قصه ام نیست

این دل من لایق شکستن نیست

والا خدا حرف نگفتم زیاده

قلب گرفتم بیحاله

ختم کلام ای آدما

یه آسمون ستاره

حرفای بی اراده

یه قلب پاره پاره

که دیگه نا نداره


نويسنده: javad& مورخ: یکشنبه 22 آبان1390 در ساعت: 17:56



عميق ترين درد زندگي

!!

تقدیم به عزیز تر از جانم که تنهام گذاشت!!

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست


نويسنده: javad& مورخ: یکشنبه 22 آبان1390 در ساعت: 2:28
|+|






تو نگران من نباش!!!

همه چيز را ياد گرفته ام !

راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !

ياد گرفته ام که چگونه بي صدا گریه کنم!

ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !

ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !

ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !

ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...

و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!

ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام ... که دیگه اعتماد نکنم!

یاد گرفته ام مهربون نباشم!!!!!!!!!!!!!!

ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....

و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !

اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...

که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....

تو نگران من نشو !!


نويسنده: javad& مورخ: جمعه 13 آبان1390 در ساعت: 19:10
|+|



ببین غمگینم،

ببین دلتنگ دیدارم...
ببین خوابم نمی آید، بیدارم...
نگفتم تا کنون، اما کنون بشنو:
تورا بیش از همه کس دوست میدارم

نويسنده: javad& مورخ: پنجشنبه 12 آبان1390 در ساعت: 23:53



در تمام مسیر طولانی که خود را همراه آن کرده بودم

تسلیم دوست داشتنهایم شدم و هزاران بار بغض خود را در گلوی خود حبس کردم

تو در دلم جوانه زدی و زیستی اما به خواست من ,و حال من به این زیستن خاتمه میدهم
دل گمراهم بوی عطر عشق تو را ناخواسته و ندانسته به سوی من آورد
فکر میکردم در پاییز هم می توان جوانه زد اما این بار ساقه های محبت در دل من خشک و سیاه شدند
قلب عاشقانه ام را چه بی رحمانه سوزاندی
لحظه های سبز و شیرین مرا چه ناعادلانه به سیاهی و تلخی کشاندی
همیشه بر آن بودم که از عشق زیبایم برای همگان بخونم
و فریاد برآرم که چگونه عاشق دوست داشتنت بودم
اما هرگز این خروش عشق را در دل من باور نداشتی
حالا دیگر شرمگین این دل خود شدم.... براستی چرا تورا ساختم ؟؟؟؟

 چرا تورا ساختم ؟
چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟
حال دیگر عشق من خفته است, دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند
وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی
چه ناگاه شیشه ی دلم را با غرورت شکستی
و چه  ناگاه  مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی
رهایت کردم,رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم اسیرو درمانده نباشی
عشق تو را برای خود یک خاطره ی جاویدانه ثبت خواهم کرد
یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم را با وجود تو سیراب نخواهم کرد
و گلهای زیبای باغچه ی عشقم را دیگر با نگاه تو آبیاری نخواهم کرد
تقدیر را اینگونه برایم رقم زدی می توانست زیباتر از این باشد
غنچه ایی در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودی
دیگر نمی مانم,می روم ,میروم و آن کلبه عاشقی و آن غروب پاییزی را با تمام زیبائیهایش به تو می سپارم
پس رهایش نکن بگذار بپاس عشقی که به تو داشتم این خاطرات برای همیشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتی ... و هرگز مرا همراهی نکردی
نمیدانم خانه عاشقی کجاست و به کدامین سو باید رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نويسنده: javad& مورخ: دوشنبه 2 آبان1390 در ساعت: 21:32
|+|



ميچكه نم نم بارون رو تن خيس خيابون چقده بي اشيونه طفلي گنجشك تو ايون

ميخونه جيك جيك و نالون شعر گندوم زار زيبا نميتونه پربگيره ميون گلهاي گلدون

اون روزا اون ور كوه ها طفلكي دنيايي داشته

پشت گندوم زار وحشي چشمه ي پرابي داشته

حالا داغ چشمه ي پير لونه كرده تو رگهاش

بوي گندوم زار رو داره لحظه لحظه نفساش

يادته جفت قشنگش سر ميذاشت رو پرهاش،توي كوي خلوت گل سرخ بوسه ميزد به لبهاش حالا تنها توي اين غربت سرده،كنج سينه اش انگاري يه كوه درده.....

 

منم اون گنجشك نالون از گذشته هام گريزون پركشيدم به ديارم به هواي بوي بارون...


نويسنده: javad& مورخ: دوشنبه 2 آبان1390 در ساعت: 16:45
|+|



میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟


 میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

حرفای من اینجاست توی سینم
جایی که هر لحظه دنبالت میگرده
منتظره تا برگردی
خودتم میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده
دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه
هروقت بهت میگم بی تابتم زودتر برگرد
میگی تموم میشه عزیزم یه ذره دیگه مونده
نمیدونم این یه ذره چرا اینقدر طول میکشه
احساس میکنم من تو این دوریا پیرشدم
خسته ام
خیلی خسته
حتی وقتی میایی بازم دلم برات تنگه
چون میدونم میخوای زود بری
نمیدونم چرا سهم منی که عاشقتم چرا اینقدر از کنار تو بودن کمه
تمام لحظاتی که کنار تو هستم دلم میخواد تو آغوشت گریه کنم
اما تو نمیذاری گریه کنم
اما وقتی میری گریه هام شروع میشه
میدونم باید دوباره روزای زیادی رو دوور از تو سپری کنم
نازنینم چرا اینقد ازم دوری
قلب من خسته است....
خیلی خسته.....


نويسنده: javad& مورخ: دوشنبه 2 آبان1390 در ساعت: 16:38
|+|



 

گفت روزی یک ورق از خودسری

کی قلم تا کی توسر بار منی

من به تنهایی کمال مطلقم

احتیاجم نیست بر تو ای قلم

قلب من پاک وسپید وبی ریاست

خون توزشت وپلیدست وسیاست

تو که خالق بر تو چشمی داده است

دیدن حق از برایت ساده است

رو از این منزل که دیگر جای نیست

در دل من طاقت دیدار نیست

گفت جوابش را به آرامی قلم

گر تو پاکی نشکنی جام دلم

گرچه قلب تو سپید وبی ریاست

 قلب من آئینه ی لطف خداست

خون من از عشق تو زشت وسیاست

بر پلیدی ها سپیدی ها دواست

چون من از پیشت روم تنها شوی

پیش چشم خلق تو رسوا شوی

روز اول گفتی از ما زنده ای

حال بر ما اینچنین تازنده ای

همچو من عاشق تو کی پیدا کنی

از چه رو خواهی مرا شیدا کنی

پیش از این با ما هوای دیگرت بود

حرف های من نگین دفترت بود

ما که با هم خرم وسرخوش بدیم

کی چنین سر بار وبی ارزش شدیم

حال ای کاغذ زمن رنجیده ای

از من عاشق بدی کی دیده ای

بین ما زخم زبان زیبنده نیست

تا همیشه روی تو تابنده نیست

ما چو از غم ها پریشان میشویم

با هم اما فارغ از آن میشویم

من به تو اسرار علم آموختم

با همه حکمت به پایت سوختم

عمر کوته فرصت بیداد نیست

جز به نیکی قلب ها آزاد نیست

حال بر ما فرصتی بایددهی

گر بدی دیدی زدل بیرون نهی


نويسنده: javad& مورخ: جمعه 29 مهر1390 در ساعت: 1:0
|+|



ک

کارت پستال

براي نمايش بزرگترين 
اندازه كليك كنيد

سایز های اصلی و بقیه عکس ها در ادامه مطلب...


نويسنده: javad& مورخ: یکشنبه 24 مهر1390 در ساعت: 21:52
|+|



پنج وارونه

گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟

خواهر كوچكم این را پرسید

من به او خندیدم كمی آزرده و حیرت زده گفت

روی دیوار و درختان دیدم

بازهم خندیدم

گفت دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد

آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسید

بغلش كردم و بوسیدم و با خود گفتم

بعدها وقتی غم ،

سقف كوتاه دلت را خم كرد

بی گمان می فهمی

پنج وارونه چه معنا دارد !


نويسنده: javad& مورخ: جمعه 15 مهر1390 در ساعت: 18:13
|+|





فرصت ما تموم شده باید از این قصه بریم
فرقی نداره من و تو کدوممون مقصریم
خاطره ها رو یادمه لحظه به لحظه مو به مو
هیچی رو یاد من نیار اونقدر خرابم که نگو
...
بد بودم و بدتر شدم میرم با پاهای خودم
میرم نمیدونم کجا آخ کم آوردم به خدا
دلگیرم ازدست خودم کاش عاشقت نمیشدم
هرجوری میخواستم نشد از غم یه ذرهم کم نشد
...
من موندمو تنهایام از دنیا هیچی نمیخوام
عاقبت من و نگاه اشتباه پشت اشتباه
...
هر روز عاشق تر شدیم تو عشق خاکستر شدیم
ساختیم ولی به آرزومون نرسیدیم
فقط گریه فقط عذاب صدتا سوال بی جواب
نه من نه تو از عاشقی خیری ندیدیم
...
دلگیرم ازدست خودم کاش عاشقت نمیشدم
هرجوری میخواستم نشد از غم یه ذرهم کم نشد
من موندمو تنهایام از دنیا هیچی نمیخوام
عاقبت من و نگاه اشتباه پشت اشتباه
...
فرصت ما تموم شده باید از این قصه بریم
فرقی نداره من و تو کدوممون مقصریم
خاطره ها رو یادمه لحظه به لحظه مو به مو
هیچی رو یاد من نیار اونقدر خرابم که نگو

نويسنده: javad& مورخ: چهارشنبه 30 شهریور1390 در ساعت: 16:13
|+|





میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی


به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی


چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم


منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی


چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم


سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی


در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت


میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی


شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم


صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی

نويسنده: javad& مورخ: چهارشنبه 30 شهریور1390 در ساعت: 9:44
|+|



اونایی که ادعاشون میشه عاشقن کجان؟


اونایی که خیلی ساده میگن عاشقن کجان؟

خیلی زود با یه نگاهی میشن عاشق پس کجان؟

پس کجاس اونهمه حرفای قشنگ و عاشقانه؟

پس کجاس اونهمه چشمک زدنای زیرکانه؟

اون دلی که از جداییها گله داشت...

پس چی شد اونهمه دلتنگت شدنهای شبونه

شب نخوابیدن تا صبح با کلی وهم عاشقونه!!!

اونهمه دوستت دارمهای زبونی واسه معشوق

اون محبتهای قلبی با همون لفظ همیشه....

پس چرا عاشقی اینقدر سرد و بیروح و دورنگه؟!

واسه ابراز علاقه آخه اینجا دیگه جا یی نمونده...!!!

به خدا باور کنید که اینا حرف دل خونه

این دلی که از بیوفایی داره جون میده میمیره!!!

حرف دل حرف همه نیست حرف عاشق پیشه هایه

اونایی که جون میدن حتی واسه عشق تا نمیره...

پس کجان اون عاشقایی که واسه دم زدن از عشق

گل میدن به دست معشوق که منو نکن فراموش!!!

اما تا تموم میشه اونهمه حرفای قشنگ و عاشقونه

میذارن میرن که انگار تا ابد عشقی نبوده...!!!

بعد اونهمه سخنها که آره من بی تو هیچم

میرن و میشن پرنده لای ابرا بی نشونه

آی اونایی که فقط عشق واستون شده یه بازی

دل سپردن به یکی و دل شکستن واسه بازی

باشه اشکالی نداره دنیاتون فقط دوروزه

دل شکوندنای هرروز واستون کاری نداره...

آخ که عشقای تو خالی شده ارزون توی بازار

با نسیم میاد و میره به خدا به سرعت باد!

نه دیگه دنیای امروز ارزش موندن نداره

پس چه بهتر که نباشیم تا دیگه عشقی نمونه...

اگه عشق اینه تو دنیا پس نه من عشقی نمیخوام

آره سنگ و یخ شدم من دیگه عشقی رو نمیخوام...!!!

آخه اون بالا میدونی عاشقی شده یه ارزش

عشق پاک و بی ریایی جای عشقای خیالی

باشه پس زمینیا من میرم اون بالا تا اوج اون ستاره

روی ابرا کهکشونها اون بالا که عشق زیاده...

پس خداحافظ تا همیشه خوش باشین با بازیاتون!!!

با یه مشت عشق توخالی

نه نه همون هوس بازیاتون....!!!!


نويسنده: javad& مورخ: پنجشنبه 10 شهریور1390 در ساعت: 16:11
|+|




برای قلب عاشقم لاف صداقت ُ نزن
خودت می دونی که دیگه رو شده دستت واسه من
فکر کردی این بار می تونم که بگذرم از اشتبات
وقتی پر از دوروئی تو اون دوتا چشم سیات
با اون همه خاطره باز می خوام فراموشت کنم
می شکنم اما این دفعه برنده بازی منم
می خوام ازت جدا بشم یه ذره تنها بمونی
رفیق نیمه راه من دیره واسه پشیمونی
فکر می کنی نمی دونم چشات پر از دورنگیه
می خوای بگم که این روزا دلت کجاست پیشه کیه؟
اگه می بینی ساکتم چیزی به روت نمی یارم
بدون که ارزش نداری مُردی دیگه تو باورم

نويسنده: javad& مورخ: پنجشنبه 10 شهریور1390 در ساعت: 16:10
|+|



دوستت دارمم


دوسـ ـتـتـ دارمـ چـ ـون تـ ـنها تـ ـرين فـ ـکـ ـر تـ ـنهـايي مـ ـنے.


دوسـ ـتـتـ دارمـ چـ ـون زيـ ـبـ ـاتـ ـريـ ـن لـ ـحـظـ ـات زندگے منـ ـے.

دوسـ ـتـتـ دارمـ چـ ـون زيـ ـبـ ـاتـ ـريـ ـن رويـ ـاے خواب منـ ـے.


دوسـ ـتـتـ دارمـ چـ ـون زيـ ـباتـ ـريـ ـن خـ ـاطـ ـرات منـ ـے.

دوسـ ـتـتـ دارمـ چـ ـون بـ ـه يـ ـک نـ ـگاهـ،عـ ـشق منـ ـے.



نويسنده: javad& مورخ: سه شنبه 1 شهریور1390 در ساعت: 1:0
|+|





از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:


بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)

نويسنده: javad& مورخ: یکشنبه 30 مرداد1390 در ساعت: 16:9
|+|





همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند٬

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست درکوشش بی حاصل موج؟

چیست درخنده جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت بدان می نگری؟

نه به باد،

نه به آب ،

نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

من به این جمله نمی اندیشم!

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

صحبت چلچله راباصبح،

نبض پاینده هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را میشنوم، میبینم!

من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم!

ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم!

همه وقت،همه جا،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!

تو بدان این را تنها تو بدان،

تو بیا! تو بمان با من تنها تو بمان.

جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب!

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز٬

تو بگیر!

تو ببند!

تو بخواه!

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش!

من٬ همین یک نفس از جرعه جانم باقیست!

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

نويسنده: javad& مورخ: پنجشنبه 20 مرداد1390 در ساعت: 16:8
|+|



گریه

بگذار دوباره گریه کنم ،

این بار در آینه

می خواهم سیمای رنجور دلم را ببینم.

می خواهم به چشمهایم بگویم که چقدر دوستشان دارم .نه برای اینکه اشک می ریزند ،

به خاطر اینکه هیچ وقت از تنهایی خسته نمی شوند.

وهمیشه درروشنایی به خدا فکر می کنند.

و همیشه در تاریکی خدارا می بینند !

بگذار دوباره گریه کنم ،

نه برای اینکه از زمانه خسته ام

می خواهم این بار ، شال عزای کسی که دوستش دارم را اشک بریزم.

می خواهم دورتادور قبیله عاشق شدنم ، خندقی از گریه حفر کنم تا پای لبخند به آن نرسد.

ومی خواهم دوباره در قطرات اشکی که به زمین می ریزند زاده شوم!

بگذار دوباره گریه کنم ،

واز تو بپرسم ای خدا ،

در شب اول قبر ، هنگامی که در گور تنهایی ، تنهاتر از همیشه ام

اگر فرشتگان تو از من بپرسند : "جوانی ات را چه کردی؟" من چه بگویم ؟

اگر بگویم عاشق دختری از این سوی زمین بودم .آیا جوابم درست است؟ آیا تو مرا عذاب می کنی؟ آیا مرا به بهشت نمی بری؟

اگر پرسیدند:" خدای توکیست؟ " ومن بگویم گیسوان آشفته یارم که هر شب از آن سوی پنجره پیدا بود . آیا درست گفته ام ؟

و اگر سووال کنند: " کتاب تو چیست؟" ومن به پاسخ، دیوان گریه هایم را رو کنم ، آیا باز هم عذاب در انتظار من است؟

نمی دانم..!

خدای من ،

ای ناخدای من..!

پیش از آنکه به ساحل برسانی ام، حالا چه دوزخی چه بهشتی،

بگذار یکبار دیگر دفتر خاطرات زندگی ام را مرور کنم.

بگذار در این هوای شرجی زمین، رسولان وفرشتگانت از حال من با خبر شوند

بگذار به آنها بگویم من جانشین تو بر این کره خاکی نبودم

بگذار پرنده ها نیز بدانند من هم آرزوی پرواز داشتم، گرچه پروبالم را در مسیر مژه های یارم جا گذاشتم.

بگذار شیطان روزهای تنهایی من، مرا سجده کند و غرور کور سینه اش را مقابل اشکهای زلال من نذر کند تا کمی جرم من سبکتر شود.

و بگذار دوباره گریه کنم

که اشک سرآغاز من است.

و سر انجام من...!

پس بگذار اشک را سجده برم

که تنها معبود من است...!


نويسنده: javad& مورخ: دوشنبه 17 مرداد1390 در ساعت: 2:34
|+|



 

صداي چك چك اشكهايت را از پشت ديوار زمان ميشنوم و ميشنوم كه چه معصومانه در كنج سكوت شب براي ستاره ها ساز دلتنگي ميزني و من ميشنوم ميشنوم هياهوي زمانه را كه تو را از پريدن و پركشيدن باز ميدارد اه ای شکوه بی پایان ای طنین شورانگیز من میشنوم به اسمان بگو که من میشکنم هر انچه تو را شکست و میشنوم هر انچه در سکوت تو نهان است


نويسنده: javad& مورخ: چهارشنبه 29 تیر1390 در ساعت: 16:47
|+|



سلام بهونه ي قشنگ من

سلام بهونه ي قشنگ من براي زندگي

اره بازم منم همون ديوونه ي هميشگي

فداي مهربونيات چه ميكني با سر نوشت؟

دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو برات نوشت

ديشب دلم گرفته بود رفتم زير اسمون

فرياد زدم خداي من يا شاپرك عشقم بياد يا منو پيشش برسون

نميدوني دلم چه قدر تنگ براي ديدنت

براي مهربونيات نوازشت بوسيدنت

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره؟

دلت ميخواست ميومدم يا تنها رفتي بهتره؟

از وقتي رفتي دو چشام شده كاسه ي خون

يكي از چشام به در و ديگري به اسمون

گفتم برات نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست

با اينكه من خوب ميدونم جواب نامه با خداست


نويسنده: javad& مورخ: جمعه 20 خرداد1390 در ساعت: 16:35
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.bia2tanhaei.blogfa.com & www.bia2tanhaei.blogfa.com & www.bia2tanhaei.blogfa.com